مسعود آهنگری:   مسعود آهنگری:چوپان کلمات عنوان مجموعه ی شعر تازه ی مزدک پنجه ای است .در این مجموعه ما با دو نوع رویکرد نسبت به اشیا و محیط اطرافمان روبه رو هستیم.رو یکرد هایی که در دو دفتر در این مجموعه ی ۷۰ صفحه ای گنجانده شده است.در دفتر اول با نام "سنگ پشت" ما با زبانی تغزلی و ساده رو به رو هستیم که کشمکش های یک شاعر را با تضاد های انسان معاصر به خوبی نشان می دهد. جدا از اینکه شاعر در دفتر اول با نشانه هایی مانند آیینه ،باد،آسمان، پرواز،عشق،مسافر به صورتی که شاعران ما در دهه های ۶۰ و ۷۰ می گرفتند، برخورد می کند که البته در بعضی از شعر ها نگاه های شاعر متفاوت می شود. ولی زاویه ی دید تغییر نمی کند. در دفتر دوم ما با شعر های متفاوت و تجربه های خاص تری از شاعر رو به رو هستیم که کاملا بازتاب زندگی انسان معاصر و البته شاعر است.صداقتی که در بسیاری از شعرهای این دفتر که با نام "چوپان کلمات" وجود دارد که در فضایی چند صدایی او به دنبال دموکراسی در اشیا و سمفونی هماهنگ محیط در درون اوست.البته هدف این مجموعه در کنار معرفی بسیار مختصر این مجموعه بحث بر سر خصوصیات کلی این مجموعه نیست .بلکه بحث بر سر یکی از شعر های دفتر اول این مجموعه با عنوان "پلیس ۱۱۰" است که از منظری پدیدار شناسانه و گاه ساختاری بدان ها خواهم پرداخت و فرصت بحث بر سر شعر های چند صدایی شاعر را که ارزش خاص تری در ادبیات حاضر ما دارد به زمان دیگری می سپارم. در شعر "پلیس ۱۱۰" ما با نوعی از مستحیل شدن در دیگری و اشیا ..با فرو شدن و فرا شدن ..با مرگ تدریجی و تولدی دوباره و شاید با تناسخی در سطح دال ها ..با حرکتی در مرز اشیا رو به رو هستیم. میان چشم هایت بودم/به آیینه که می نگری/تسلیم می شوم/می نشینم/ روی ریل قطاری زیر بگیردم/با اتوبوس بعدی از نفست عبور کنم/... (ص11) در سطر های آغازین این شعر در می یابیم که واژگان در برابر آینه ایستاده اند و دال ها در هم در این آیینه مستحیل می شوند. به گونه ای که از مدلول های شان و هویت خود رها می شوند.نوعی حرکت در این آیینه نه جستجو شکل می گیرد و زنجیره ی دال ها با استحاله شدن در دیگری از اتفاقی معنایی در این لحظات فرار می کنند و آیینه مرزی برای این استحاله می شود و ما را در این حرکت همراهی می کند. چیزی ،منی، هویتی در چشم هایی مستحیل می شود و برای خواننده تداعی نوعی حرکت صعودی می کند.این استحاله فرو می افتد در تسلیمی و قطاری از رویش رد می شود که این فرو افتادن در تضاد یا صعودی است که شکل گرفته بود، این شکاف حرکتی در مرز ساختار این سطر ها نوعی حس لذت آنی را به وجود می آورد. رولان بارت در کتاب معروف "لذت متن" لذت در خوانش را در لحظه هایی می بیند که متن از شکافی در حد ساختار برخوردار خواهد بود به گونه ای که این تضاد نیرویی برای شعف در خوانش ایجاد می کند.علیت این نیرو مانند تضادی است که در قطب های یک باتری عاملی برای ایجاد انرژی می شود. این تضاد در شعر از آنجایی که در مرز استحاله ی آیینه شکل می گیرد. تا بی نهایت حرکت می کند و در نهایت در هم مستحیل می شوند و این جمع اضداد خود را در تسلیمی ناگهانی می بیند ،لذتی که آنی می شود و در انتها با اتوبوس بعدی ما در تناسخی محض قرار می گیریم.تضادی در برابر تضاد دیگر شکل می گیرد و این برایخواننده اوج لذت را در سطح ساختار زبان می آفریند.مرگی و تولدی دوباره این بار از مکانی دیگر در نفسی که جاریست و رهاست. خنده ای شکل می گیرد/میان حرف های گمشده ی این نفس/تو میان/دو دو/چی چی(ص11) این تولد دوباره در دهانی در خنده ای در مرز گمشده ..خنده ای گمشده... تبدیل به استحاله ای از گفتار می شود گویی اینکه زبان هویت خود را از درون آیینه در آن زنجیره ی بی نهایت استحاله دال ها می یابد، آزاد می شود .این گمشدگی نماد بی پایان یافتنی می شود که حالا حتی خودش را در دود قطاری می بیند....حرکت از سطح زبان تا حد گفتار و حال او شنیده می شود و از پس این اتفاق عبارت زیبای فروغ را تنها صداست که می ماند در ذهن شکل می گیرد.... البته این به معنای غلبه بر فرار معنایی دال ها نیست چرا که حوزه ی بی نهایت دال ها همچنان ادامه دارد اما این بار در سطح گفتار ...در این شعر ما به خوبی با المان هایی از حرکت روبه رو هستیم چه در سطح عینیت چه در سطح ذهنیت تام که زبان پیشرو این حرکت می شود.حرکت هایی در سطح به صورت افقی که مصداق قطاری می شوند و حرکت هایی در فضا که البته این حرکت ها در تلفیقی میان ذهنیت و عینیت شکل می گیرد و نوسان دارد.حرکت هایی عمودی از بالا به پایین و بر عکس. در کنار اینها ۳صدا به گوش می رسد که البته پرداخت به آنها اگر کمی خاص تر و وسیع تر می شد بر الملان هایی آوایی این شعر می افزود. مانند صدای دو دو..چی چی..و خنده ای که در بطن شعر هم آوایی می کند با صدای حرکت قطار روی ریل که بر وجه ملودیک این شعر می افزایند.. الو /پلیس ۱۱۰/لاشه ای کنار ریل/زیر چرخ های اتوبوس/کسی از /هوهو/چی چی بالا می رود/نیست میان چشم هایم/الو/کسی؟ (ص12) عبارت هایی که در ادامه ی شعر می آینداشاره به استحاله ای بازمانده و یا هویتی بازمانده دارند.لاشه ای کنار ریل ریز چرخ های اتوبوس... بازگشتی به عینیت ها شعر را دچار تعلیقی خاص می کند. شاعر به دنبال چیست؟ دنبال تکه ای که در این حرکت جا مانده است،یا گمشده است ؟ این عبارت تاویل سطر های این شعر را دچار تعلیق می کند.زبان از چیزی بهانه می گیرد...و از معنای ضمنی اش طفره می رودعبارت "الو پلیس ۱۱۰ " نشانگر آنی شاعرانه و آگاهانه می باشد گویی این که ذهنیت بخشی به شعر در لحظات ابتدایی با این جمله فرو می افتد و این مرو شدن به مرز عینیت تام با بازگویی کسی از هو هو چی چی بالا می رود شکل کودکانه ای از زبان را به رخ می کشد. زبانی که خودش را برای فریاد زدن حقیقتی آماده می کند و برای این کار دچار نوسانی میان درون و بیرون ذهنیت و عینیت می شود. نیرویی که زاده ی این کشمکش خواهد بود ما را به ابتدای شعر می کشاند چیزی در ابتدا دالی در ابتدا مدلولی رها شده در ابتدا و استحاله ی آغازین شعر چند لحظه حوصله! می نگرد کسی/الوووو/نگاه کنید/چشم هایی به آینه(ص13) به چشمهایی که در آیینه خیره اند، نقطه ی شکافی که پایان می گیرد و این تسلسل و این تناسخ در ساختار و حرکتی دورانی پایان ناپذیر می نماید آن چنان که دال های مان در آیینه در تضاد با یکدیگر به مرز ابدیت می رسند.شاید جایی،جایی که هیچ جا نیست.جایی که گمشده است.هویتی که می خواهد اثبات شود و شاید عشقی که جاری می شود، صدایی که پا برجاست. اسطوره هایی که شعر را از مرز تاویل رها می کنند و به حال خود وا می گذارند به زندگی زبانی شعرو البته بازی کوتاهی میان ضمایر من و تو در جهت ایجاد فضای استحاله و بی هویتی یا تک هویتی در این تکثر وجود دارد و مرز میان آن دو نیز شاید تسلیم منی در برابر تو یا تویی در برابر من استو البته بستر سازی تا انتهای شهر برای علیت بخشیدن به این تسلیم در راستای این تاویل تنها در حد زبان توجیه شد...و المان هایی برای واکاوی آن در شعر بسیار اندک است...که چرا؟که چرا نه؟   سه شنبه 11 خرداد 89
آزیتا قهرمان:   مزدک پنجه ای عزیز کتابتان مدتی است رسیده ... سهراب گفت که به شما خبر داده است ممنون از این هدیه با ارزش درشعر هایتان برش های معنایی ظریف و لحظه های شعری صمیمانه ای هست نقد های لادن نیکنام و حامد رحمتی را هم خواندم اامیدوارم همیشه با همین ذهن تیز و نقاد مقاله های خوب بنویسی و بزودی مجموعه جدیدتان را بخوانیم با مهر ازیتا قهرمان   پنجشنبه 6 اسفند 88
حامد رحمتی :   شکست روايت و گسست معنا/نگاهي به مجموعه شعر «چوپان کلمات» مزدک پنجه يي/ روزنامه اعتماد 30 دی 1388، حامد رحمتی: چوپان کلمات است. رمه هاي شعر را صبورانه به اينجا آورده... بگذاريد عرقش را پاک کند و گلويي تازه کند، بگذاريد از ماژلان و کوچک خان بگويد، بانوي بهار در صداي غمگينش مي رقصد. موج هاي دريا در چشم هايش خشکيده و اين دانه هاي شن تحفه درياست. کتاب چوپان کلمات بالاخره بعد از انتظاري طولاني منتشر شد. تعجب نکنيد ما به انتظار عادت کرده ايم وگرنه شاعر پيشه يي ديگر اختيار مي کرد و حسب حال نمي نوشت. اين کتاب تجربه هاي مزدک پنجه يي است که بيانگر سال هاي فعاليتش در حوزه روزنامه نگاري و شعر است. چيزي که در نگاه اول ساده به نظر مي رسد نگاه شاعر به جهان پيرامون و نگارش صريح آنهاست اما در قرائت اين شعرها چيزي که ذهن را به شکلي درگير مي کند دعوت مخاطب به جهاني ساده است. شاعر کنش هاي ساده يي را به اجرا مي گذارد که در نوع خود کاملاً ملموس اند. انگار شاعر به نمايندگي از تمام زميني ها سخن مي گويد و در برابر دغدغه هايي چون جنگ و زندگي مدرن به راحتي تسليم مي شود و اين رويکرد جالب را با طنز و کنايه يي نيش دار، مصلحت آميز تعبير مي کند و مخاطب را مجاب مي کند که انسان امروز چقدر غم نان دارد. آهاي آدم هاي مريخي/ سنگ نيندازيد/ نمي بينيد مگر دستمال تکان مي دهيم / نتوانيم اگر باد تکان مي دهد / ما که دعوا نداريم/ انسان هاي بسيار به ديدارتان مي آيند/ آب داريد اگر کنار بگذاريد/ ما نان مي آوريم. (ص 10) شاعر سعي مي کند با منقطع کردن کلام و با تقطيع هاي مختلف تفکر خود را از وضعيت موجود به اشتراک بگذارد در صورتي که در شعر «سنگ پشت» ورودي اثر بسيار شاعرانه است و با تعليق و محوريت معنا پيش مي رود اما در نهايت باز شدن مشت شاعر از ظرافت و زيبايي انگاره ها چنان مي کاهد که گويي شاعر قصد دارد نتيجه گيري کند و دست کم گرفتن مخاطب و غالب شدن ابژه ها بر تمام عناصر مي چربد. پرواز مي کني در آسمان ما / با بال هاي ما / خانه به دوش/ بيچاره من در دهان تو / بيچاره بال هاي تو / مرا زير چنگال هاي تو / بالا/ بالاي بالا/ ... فراموش کن /مردمان زمين/ لب نـ.... ـه / زدي در اوج اين.../ لعنت به دهاني که بي موقع باز... (ص14) چوپان کلمات مشتمل بر دو دفتر است. در دفتر اول (سنگ پشت) شاهد نوسان هاي عاطفي هستيم. به عبارتي لحن اغلب شعرها تخاطبي هستند. شاعر درصدد آن است که رفتار تازه يي را در بافت شعر به اجرا بگذارد به همين دليل آنيت هاي شاعرانه بسيار ساده و ظريف هستند کما اينکه زبان يکدست شعرها و عيني گرايي در موقعيت هاي خاص جزء نقاط قوت دفتر اول به شمار مي رود، و اين کنش لزوماً مبتني بر دغدغه هاي شاعر است و چالش هاي رمانتيسمي با آغشته شدن به رگه هاي زندگي مدرن نگاه نافذ و بي پيرايه شاعر را به شکل قابل قبولي به نمايش مي گذارد. زبان مو درمي آورد / از بس از تو سخن مي گويد / هر بار مي گويم دوستت دارم /بيش از پيش / ياد پدر مي افتم / آب / برق/ گاز / سررسيد اجاره يي که همه چيز از خاطرش برده است. (معاشقه، ص 18) در دفتر دوم (چوپان کلمات) شاعر با تمهيداتي نظير سپيدخواني و لحن گرداني موقعيت هاي شاعرانه يي را به وجود مي آورد کما اينکه اکثر شعرهاي اين دفتر به لحاظ مضموني بسيار بکرند اما نياز مبرمي به پرداخت دارند. راوي شعرها با شکست روايت و گسست معنا تا حدود زيادي توانسته است مخاطب را به دنبال خود بکشاند. روزي روزگاري پسرک چوپاني گوسفنداني را به چرا برد نقطه / سرخط بنويسيد/ گرگي به گله زد نقطه / - خانم اجازه / نوک مداد ما شکسته / - از بغل دستي ات بگير / - از ما خانوم؟ / - آره شما / روزي روزگاري / مرد جواني / شعرهايي براي گفتن / نقطه نقطه نقطه / - آقا اجازه گرگي به شعرهايم... (ص 39) رولان بارت در کتاب «لذت متن» متني را لذت بخش توصيف مي کند که از دل فرهنگ بيرون بيايد و رابطه مخاطب را با زبان به بحران بکشاند. او همچنين به سلايق و ارزش ها نيز اشاره مي کند. با اين توصيف زيرکانه، مي توان با جرات اذعان کرد مخاطب شعر امروز با هر متني بسيار سليقه يي و شخصي برخورد مي کند چنانچه منجر به تداعي خاطرات ايشان شود و اين حس زيباشناختي کماکان در شعر ما رايج است، و نفس هنر نيز چيزي جز اين نيست. در چشم هاي تو پروانه يي مي چرخد / گاهي که خودماني شديم / پرده ها کنار مي افتند / ملحفه ها راز سپيدبختي را مي دانند / گمراهي عجيبي ست زندگي / هميشه آشوب به پا مي کند/ وقتي به پا شدي / چه طبيعت بي جاني است / مفهومي که به سراب باران مي رسد / چه کويرهايي/ چه کويرهايي / با لکنت باران سوختند... (ص 62 ) راوي چوپان کلمات با خصوصي کردن شعر و گشودن افق هاي نزديک در پيش روي ما مي خواهد به لحاظ عاطفي به شعري چندلايه برسد که اين برآيند سيال با به کارگيري تناسب ها ساختار مناسبي در روند شعر ايجاد مي کند که مي توان به شعرهاي سيگار ص 60، نامه ص 57 و شعر مادر ص 41، اشاره کرد. در اين مقطع زماني نمي توان تجربه هاي مزدک پنجه يي را به خصوص در دفتر دوم ارزيابي کرد. بايد به گذر زمان چشم دوخت زيرا بر مبناي چنين رويکردي سوال هاي بسياري مطرح خواهد شد که آيا شاعر توانسته به ارتقاي شعر امروز کمک کند؟ آيا اين تجربه ها صرفاً در حد يک تجربه باقي مي ماند يا حوزه وسيع تري را دربرخواهد گرفت؟   چهارشنبه 7 بهمن 88
کورش همه خانی:   مزدک بسیار عزیزم صمیمانه تبریک می گویم برای کتاب وزین ات. از پست خانه یکی را به کتابخانه رسوندم به شرف کردی ام سوگند و همین حالا و در قطار نیز دقیق کتاب ات را خواندم و اما در همین دو سه بار خوانش به تکنیک ها ی مدرن !فضا و مضمون ها و فرم جدیدی در کار ها ی ات رویت کردم و خانم لادن نیکنام قلمی تیزبین و درخشان اش برایم جالب بود. مزدک جان همه ی شعر ها ی ات زیبا و درخشان بود و در این میان چند شعر ماندگار را برایت علامت زدم که بسیار کتاب را وزین کرده است از جمله شعر ها ی: آب و نان/سنگ پشت/چوپان کلمات/پرده دری در چشم ها /وووو کاش در این اتوبوس جای یک مسافر را خالی می گذاشتی تا بدانی یکی در غربت به تو و اندیشه ها ی والای ات فکر می کند . مهمترین چیز تا یادم نرفته در شعر ها ی ات این بود که تحت تاثیر زبان و احساس های خودت بودی و این مهم است باید دوباره بخوانمت و با حرف ها ی تازه برگردم   دوشنبه 21 دی 88
رباب محب:   وقتی چوپان کلمات" را به دست گرفتم تا بخوانم لحظه ای به جلدِ کتاب خیره شدم. گیره های روی هم انباشته شده به منِ خواننده چه می گویند؟ به جلد نزدیک تر شدم. خوب نگاه کردم.ناگهان چند سوزنِ ته گرد میانِ گیره ها یافتم. به عنوانِ کتاب نگاه کردم. چوپانِ کلمات. از خودم پرسیدم آیا این گیره های درهم زنجیره یِ واژه هایِ شاعراست؟ شاعر کیست؟ چوپانی که می خواهد گره هایِ بی شمارِ زنجیرهایش را بگشاید؟ گلّه کجاست؟ گلّه کیست؟ چوپانی پیامبری است. انسانی برای سامان داده به محیطِ آشفته یِ خود، از چنبره یِ خودش بیرون می آید، چوبی به دست می گیرد و به راه می افتد. او واقف است که راه بی خطر نیست وُ گرگ درنده جائی در گردنه ای به انتظارِ او ایستاده است. گاه در لباس مبّدل؛ خفاش شب است. گاه در پیراهن ابریشمی سایه ی مهربانِ مادری است؛ این گرگ. کتاب را باز می کنم. دفتر اول؛ سنگ پشت. ناگهان و به همین سادگی سر از دنیایِ کلیله و دمنه در می آورم. شعر اول آب و نان مرا از کره یِ خاکی به مریخ می برد، تا آن بالا؟ راستی آن بالا چه می گذرد؟ آیا ساکنانِ مریخ هم کره اشان را کره یِ خاکی خطاب می کنند؟ راستی آیا مریخ خاک دارد؟ آیا خاکِ مریخ از جنس خاکِ کره یِ زمین است؟ نمی دانم، ولی به هر حال شاعر می گوید مریخی ها سنگ هائی دارند برایِ پرتاب. پرتاب برسرِ ما زمینی ها. پس ما چاره ای نداریم مگر دستمال هایِ سفیدمان را به اهتزاز درآوریم؛ " آب دارید اگر/ کنار بگذارید/ما/نان/می آوریم". امضا زمین. احساس می کنم چشم هایم تنگ می شوند. رویِ متن خیره می مانند و به فکر فرو می روند. دریچه یِ چشم های من همیشه هنگامِ فکر کردن تنگ می شوند.آن وقت است که محور یا محورها را بهتر می بینم. آب و نان از هیچ تضادی سخن نمی گوید. آب و نان مثلِ زن و مرد مکملِ هم اند. هر چه بر سر هم بکوبند دستِ آخر باید کنار هم بایستند و کامل شوند. یکی بالا، یکی پائین، فقط راه را به قهقرا سوق می دهد. خب این فقط یک برداشت است. شاعر چه فکر کرده، رازِ خودِ شاعر است وُ می ماند. به پلیس صد و ده می رسم. به آینه هائی که شاعر پیش رویِ من قرار می دهد نگاه می کنم و با خود می گویم: آینه چون نقشِ تو بنمود راست/ خود شکن/آینه شکستن خطاست. این جا نمی مانم. می ترسم قطاری بیاید و زیرش بگیرد. می روم که قطار نیاید و اتوبوسی بیاید و او از نفسِ من عبور کند. آه از دست این مرگ که اگر نبود این سؤالِ فلسفی مثلِ پیراهنِ پاره یِ زندگی این همه مصرف نمی شد. اما سنگ پشت؛ این سومین قطعه؛ نوستالژیکی از جنسِ کلیله و دمنه... آه ای آرزوی رهائی تو مثلِ مرگ و زندگی پیراهنت پاره پاره است. مثلِ عقلی که پاره سنگ برمی دارد و در اوج دهانی می شود بی موقع باز... باز بیچاره من. منی که از تاریخ پیرتر است. برایِ افول، پرواز می کند. پس بگذار دهانم را به وسوسه ببندم. رویِ شانه هایم آرزوهایم را بگیرم و عشق بورزم در دهانِ تو و فراموش کنم چرا به اینجا امده ام. فراموشی. این تنها نعمتِ زندگی. اما راهِ رسیدن به فراموشی معضلاتِ خودش را دارد. هفت خوان هائی دارد صعب العبور. و عشق ... این خوانِ اول و آخر؛ که آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها؛ آن قدر خسته می کنیام/ پشیمان می شوم/چرا گفته ام دوستت دارم/ تا همین جا. در همین چهار بند بمانم. و به آن چهار سوزنِ ته گردِ رویِ جلدِ کتاب برگردم و بپرسم؛ آیا این همه اتفاقی است؟ یا شاعر مرا مقابلِ سی مرغ قرار داده است تا بگوید؛ این راه که می روی به هیچستان است؟ ورق می زنم. ماژلان در جنگلِ کوچک خان؛ سردتر از دیروز امروز/ دست های گرمِ مردی/فردا/ به باد می سپارد/ سرها.... آی میرزایِ بی سر، دیروز سردتر از امروز نبود. روزها همه سردند. همه یکسان سردند وَ سرها همه یکسان بر باد. ما فقط کمی دچارِ فراموشی تاریخی ایم. سردی هایِ گذشته را زود از یاد می بریم. گاهی سرها را می بینیم که برعکسِ جنازه اشان در مسیرِ جنگل سمت وُ سوی دارند. اما فراموش می کنیم چه کسی جنگل ها را سوزاند. از این رهگذر فقط شبی هست که پُراست از مسافرانی که یکدیگر را به مقصدِ نامعلوم می بوسند. آی ای سرزمینِ پُرگهر؛ تو قصه ای ناخوانده ای می مانی و من شعرهایم را نوشته و نانوشته پاره می کنم؛ پشتِ سایه هایِ تاریخ/ زیر واقعیتِ سنگ ها حقیقت... سنگ ها حقیقت. سنگ ها حقیقت. سنگ هایِ قبر حقیقی ترینِ سنگ ها. مزدک فرزند نیماست. فرزند، همیشه یک قدم از پدر جلوتر می رود یا باید یک قدم از پدر جلوتر برود. این قانون تکامل است. هرچه دقتر شعر مزدک را ورق زدم قانون برمن روشن تر شد: نیما اولِ راه بود. با خود تنها. نیما در نیمه ی راه، راهِ رفته اش را برایِ فرزندانش به ارث گذاشت. حال حتا اگر یکی از فرزندانِ او خودش را کودک مولوی بداند و بگوید بزرگ شده است ولی شعرهایش هیچ نمی دهند؛ هیچ نمی دهند/شعرهایم/ وقتی که می آیند/شعرهایم/بهارِ عزیز! من گونه هایِ گلگونِ این کودکِ نیما را که خیال می کند در آغوش ناپدری به بهار رسیده است می بوسم؛ بهانه مگیربگذار، بگویم کلاغ ها هم عاشق می شوند، فقط، شاید ما نمی دانیم. اما ما می دانیم آن ها سیاه نمی پوشند. آن ها در سیاه نفس می کشند. و این سیاهی ذاتِ هستیِ آن هاست که زیباست. بیا کلاغ را رویِ سفیدی برف ببینیم؛ که انگار که آب و نان را کنار هم. که انگار که زن و مرد را کنار هم. که انگار که زندگی و مرگ را کنار هم. زندگی بدون مرگ شاید چیزی کم داشت؟   دوشنبه 21 دی 88
لادن نیکنام:   روزنامه ی اعتماد - لادن نیکنام: با خواندن اولين شعر دفتر «چوپان کلمات» سروده «مزدک پنجه يي» به خود مي گوييم شاعر ما و جهان را مخاطب خويش قرار داده و از جايي محکم و استوار با لحني درخور مي خواهد تکليف خودش را با پديده هاي دور و برش مشخص کند. وقتي سراغ آدم هاي مريخي مي رود و مي گويد من تسليم شده ام، دارم دستمال سفيد تکان مي دهم. البته او فعل ها را جمع بسته است. او از قول زمينيان حرف مي زند ولي بيشتر به دليل لحن شعر، و حالت نيز حالت خطابي اش گويي اين «منً» وسعت يافته و گسترده شاعر است. مهم اين است که او «آدم هاي مريخي» را مورد خطاب قرار مي دهد. يعني از همين سطر اول وارد حوزه خيال مي شود. مريخ در کار نيست. مساله مريخي بودن است. مساله لشگري از آدم هاي قدرتمند است که او با قدرت به آنها اعلام مي کند تسليم شده است. اين پارادوکس زيبا سطح توقع ما از شعر را بالا مي برد و هر چه در اين دفتر جلو مي رويم، مي بينيم انواع لحن ها، تقطيع ها، اجراها و لحن ها ديده مي شود. شاعر شبيه پرنده يي است که بر سر شاخه هر درختي نشسته و ساز تازه يي کوک مي کند گاه در يک شعر هم لحن عوض مي کند به خصوص وقت هايي که از ديالوگ براي ادامه شعر استفاده مي کند. او به هيچ قراردادي پايبند نيست اما آنچه مشهود است اينکه با تمام تکنيک هايي که اجرا مي کند و قدرت نمايي هايي که شاهدش هستيم هرگز از معنا در شعر غافل نيست. همچنان که در شعر اول دفتر به آدم هاي مريخي مي گويد سخاوتمندانه، آب اگر داريد کنار بگذاريد، ما نان مي آوريم. در شعرهاي ديگرش هم از معناهايي تامل برانگيز غافل نيست. گويي او تمام لحن ها و سبک ها را مي آزمايد تا سرانجام آن معنا و مفهوم نهان در ذهنش را با خود و ما در ميان بگذارد. اولاً فريفته بازي با کلمات نمي شود. بازي ها را به موقع تمام مي کند و به جوهره شعر توجه نشان مي دهد و دوماً از ارزش امکان هاي گوناگون غافل نيست. يکي از تاثيرگذارترين شعرهاي اين دفتر «راهپيمايي» است که به مرد صلح تقديم شده است. در اين شعر او صادقانه از حس خود نسبت به يک حرکت نمادين و طاقت فرسا به ما اطلاعات مي دهد. جلوتر تصويرها کنار هم قرار مي گيرند تا در ادامه حس بند قبل به شما تلنگر جدي تري بزنند. مثل خيلي از شعرهاي اين دفتر چند سطري وجود دارد که گويي از جايي ديگر از جنسي ديگر به شعر وارد مي شويد. يک صداي تازه، حرف تازه يي مي زند که بايد با خيال خود آن را به پيکره شعر وصل کنيد و سرانجام در سطر آخر به سادگي مي گويد؛ «تو راه مي روي/ در خلوت به تو فکر مي کنم.» اکثر شعرهاي مزدک پنجه يي با اندکي تفاوت از ساختاري اينچنين برخوردارند. چند سطر نخست کوبنده است و تاثيرگذار يا به واسطه تصويرهاي ماندگار در ذهن يا لحن خطابي يا بازي هاي زباني هدفمند و بعد نوبت مي رسد به تصويرها که تکميل کننده فضاي ساخته شده اند. در ميانه ها همان بندهاي منفصل از پيکره شعر با صدايي که مناسبتي با فضاي کلي ندارند، شبيه جمله هاي معترضه، يک نفر غير از شاعر به شعر نزديک مي شود. ميزان اين نزديکي را خيال شما تعيين مي کند و سرانجام در پايان بندي شاعر به معنا بازمي گردد. او هرگز از ارزش آنچه پس سطرها بايد نهفته باشد، غافل نيست. مثلاً در شعر «علف هاي هرز» شعر با يک تصوير ساده و زيبا و تکان دهنده آغاز مي شود. جلوتر که مي روي ديالوگي از جنس ديگر وارد متن مي شود. اين شعر با چند صدا در قالب تصوير و ديالوگ متداوماً پيش مي رود؛ «...صداي تو مي آيد/ صداي شلاق بر صورت آسمان/ مي شنوي؟/ - عيبي نداره خدا بزرگه، نترس/...» (صفحه 51) در اين شعر شاعر با خود به گفت وگوي ساده يي نشسته است. اما خود ديگر شاعر با آن منً شاعر تفاوت نگاه دارد. تضاد دو نگاه در اين شعر به خوبي ساخته مي شود، نه به واسطه لحن که به دليل نشان دادن جهان از دو پنجره گونه گون. شعرهاي بخش دوم برخلاف بخش اول که بيشتر تغزلي اند، شعرهايي هستند با فرم هاي ساختاري متنوع و مضامين هستي شناسانه. در اين شعرها صداي انسان هاي گوناگون ديده مي شود. در اکثر اين متن ها لحظه هايي از زندگي روزمره با تصويرهاي ساده روايت مي شوند اما بيشتر در قالب سطرهاي کوتاه. اصولاً يکي از خصيصه هاي شعر «مزدک پنجه يي» همين کوتاهي سطرهاي شعر است و فراواني فعل ها در همين سطرهاي کوتاه. جملات به شکل چکشي زير هم رديف مي شوند. صداها درهم مي آميزند تا فضايي متنوع و رنگارنگ ساخته شود. گويي «من»هاي زيادي در شاعر، در متن زندگي مي کنند که هر گاه به فراخور متني امکان حضور پيدا کنند، قابل توجه اند. «مزدک پنجه يي» جهان شعري اش را بر دو پايه استوار ساخته است؛ يکي توجه به تجربه هاي شخصي و انساني و ديگري دقت در هستي و اخبار و اطلاعات محيط پيرامونش. از امتزاج اين دوگونه است که شعر او به شکل کاملي درمي آيد. در اين دفتر اين شعرها کاملاً تفکيک پذيرند. گويي خودش آگاهانه يا ناآگاهانه مرزي کشيده ميان اين دو نوع شعر. حتي اين حالت در فرم ها و اجراها خود را نشان مي دهد، مثلاً با وجود زيبا بودن شعر اول اين مجموعه چرا ما صداي آدم هاي مريخي را نمي توانيم بشنويم؟ او که در نيمه دوم کتاب فرصت بسيار فراهم آورده تا تمام صداها لااقل گاه در حد يک جمله شنيده شوند، مي توانست به قدر يک خط هم به آدم هاي مريخي فرصتي بدهد تا صداي خود را به گوش ما برسانند. شايد مي گفتند؛ «ما نان حلال مي خوريم... مثلاً... يا پاياني ديگر با مفهومي ديگر ساخته مي شد. اين مرزبندي ها از کجا ناشي مي شود؟ شايد هم چيدمان شعرهاي اين دفتر از ابتدا بر اين اساس بوده که در نيمه نخست بار تغزل بيشتر باشد و در نيمه دوم بار انديشه هاي انساني و دغدغه هاي متنوع بشر امروز در مواجهه با جهان و تمام شگفتي هايش. در بخش دوم هر چه هست، آزادتر بودن خيال و انديشه شاعر است. او به خويشتن بيش از هر چيز ديگري وفادار است و به مشاهدات و تجربه هاي ديگران هم ارج مي نهد. اين شعرها شايد با سليقه پاره يي از مخاطبان همخواني نداشته باشد، اما به لحاظ تجربي آثار درخوري هستند. نوع مونتاژ تصاوير و صدا گاه مخاطب را به ياد تکنيک هاي مدرن در سينما مي اندازد و گستره هاي زباني را که شاعر با آن آشناست، به رخ مي کشد. تقطيع بندها يا سطرها بيشتر به نظر مي رسد براي جلوگيري از فرو رفتن در گرداب سانتي مانتاليسم بوده و خواسته مخاطب خود به جاي شاعر درگير شود. البته براي پاره يي از درگيري ها نياز به مخاطبي است که با تنوع فضاها همگام بوده باشد. اگر جايي حس مخاطب عقب تر از شعر مانده باشد، شعر «پنجه يي» دچار مشکل جدي خواهد شد. ولي نمونه درخشان شعر اين دفتر که به نظرم به روايت هم بسيار نزديک است و در عين حال احساس مخاطب و شاعر همزمان درگير آن مي شود، شعر بلند «مادر» است. شعر بسيار ساده آغاز مي شود؛ «با کمي چاي و/ سيگار آغاز مي شود/ - زندگي-/ با ترانه يي از راديو به آشپزخانه مي روم/ هميشه نيست/ در اتاق خود هستم/ پدر هميشه نيست/ در اداره هستم...» اين شعر به يک خانواده- خانواده يي که بسيار شبيه جمع هاي خانوادگي آشناي ذهن همه ما است- به حضور بي رنگ اما اثرگذار يک مادر اشاره دارد. تاثير يک مادر بر حضور پدر و پسر يا دختر خانواده. همه چيز در اين شعر ساده روايت مي شود. روح «منً» شاعر در اين شعر سيال است. به همه جاي خانه سرک مي کشد. بيشتر شبيه يک دوربين روي دست است. تصويرها گاهي فلو مي شوند. گاه واضح، گاهي آشنا، گاهي ديرباور. چاي و سيگار ترجيع بند اين فضاست. فضايي که در خانه يي ساده ساخته مي شود در جهت بي رنگ کردن مادر پيش مي رود. زن حذف مي شود. نه... ماجرا به اين سادگي ها نيست. در اين حذف يک بزرگنمايي، آگرانديسمان عظيم نهفته است؛ اين همه ديدن ديده نشدن ها نشان از نقش يک زن دارد؛ زني که هويتي ايراني دارد. و شايد هويتي شرقي. (هر چند چندان تفاوتي ميان سرشت زنانه در شرق و غرب قائل نيستم) شاعر به زيبايي از تکنيک روايت مدد مي گيرد تا بتواند از آنچه ديده نمي شود، تصويري بزرگ فرارويمان قرار مي دهد. در اين شعر پدر در کنار «منً» شاعر مثل عناصري هستند که بايد باشند و بودن شان عادي است اما ناديده بودن مادر است که اهميت دارد. ارائه و اجرايي چنين مدرن از بستر يک خانواده آشنا با اين مهارت جداً دريادماندني است و مهم تر اينکه شعر را هر لحظه سقوط به داستان کوتاه تهديد مي کند و آنچه نجاتش مي دهد، همان دوربين روي دست، تصاوير درهم شده و نگاه مغشوش شاعر است. اگر در باقي شعرهاي بخش دوم شاعر در حجمي اينچنين به مضامين و فضاهاي موردنظر فردي پرداخت، بي ترديد حاصل کار درخشان بود. گويي اينجا هيچ عجله يي براي به پايان بردن شعر نداشته و در جاهاي ديگر خواسته هر فضايي، صدايي، تصويري را در کوتاه ترين شکل ممکن به فضاي ديگر پيوند زند. اضافه کنم يادمان باشد آن جمله هاي معترضه هم در پرش فکر ما به سوي ديگر نقش بسزايي دارند. گاهي بارها اين سطرها را مي خوانيم تا به کارکرد فرمي و معنايي شان آگاهي پيدا کنيم. طرفه آنکه اين دفتر سطح توقع مخاطب را از «مزدک پنجه يي» بالا مي برد. او از انواع زبان ها، امکان ها و اجراهاي شعري آگاه است. مهم تر اهل تجربه کردن است. شعر را فرصتي براي رمانتيک ديدن يا سوز و گدازهاي شخصي و مظلوم نمايي نمي داند. او به واقعيت بيروني توجه دارد. به ارزش هاي عينيت پي برده است. همين سطح توقع را بالا مي برد. حالا چه در شعري که به شکل گرافيکي از اتوبوس مسافربري ارائه داده، چه در قالب شعري که نامه يي است به پدرش. شبيه آشپزي است که نمونه يي از غذاي ملل را در پيشخوان خود گذاشته و ما را به خواني رنگارنگ دعوت مي کند. به نظر مي رسد يا بايد آنقدر توانا باشد که بر تمام چاشني ها به شکل تخصصي مسلط باشد يا بر گونه يي از چاشني ها تمرکز کند و در آن به مرتبه اعلاي اجرا برسد. باز هم مي گويم مهم اين است که شاعر دفتر «چوپان کلمات» از تجربه کردن هراسي ندارد.   جمعه 6 آذر 88
میثم متاجی:   روزنامه ی جام جم -«چوپان كلمات» اولين كتاب شعر مزدك پنجه‌اي، شاعر جوان گيلاني است كه در 70 صفحه توسط نشر ايليا شهريور 1388 به بازار كتاب عرضه شده است. 25 شعر ارائه شده در اين كتاب در دو دفتر با نام‌هاي «سنگ پشت» و «چوپان كلمات» جمع‌آوري شده‌اند. براستي چه زمان مي‌توان گفت اثري تبديل به شعر شده است؟ آيا عناصر و ويژگي‌هاي خاصي براي شاعرانگي قابل تعريف است؟ به طور مثال اگر تخيل را يكي از خصوصيات شعر بدانيم آيا تخيل به تنهايي مي‌تواند متني را به شعر مبدل كند؟ جواب خير است چون متون زيادي وجود دارند كه مخيل‌اند اما لزوما شعر نيستند و مي‌توان داستان‌هاي بسياري را يافت كه از اين دسته‌اند. پس اگر شعر از مجموعه چند ويژگي از جمله تخيل، عاطفه و احساس، موسيقي در كلام و ايجاد كليتي شاعرانه و خصوصيات ديگر تشكيل شده باشد، متني را مي‌توان شعر ناميد كه حاوي اين ويژگي نه به طور كامل بلكه به شكل حداكثري باشد. البته اين نكته غير تئوريك را نيز مي‌توان مطرح كرد (اگر چه از سبقه‌اي تئوريك در ذهن شكل مي‌گيرد) كه يك شعرخوان و آشنا با شعر (و اين مي‌تواند شامل تمامي مخاطبان باشد)‌ وقتي اولين بار با اثري برخورد مي‌كند، بدون هيچ‌گونه پيش‌داشتي آنچه درمي‌يابد شاعرانگي است. اگر شعريت در متن وجود داشته باشد مخاطب بي‌مقدمه مي‌پذيرد كه با يك اثر شعري روبه‌روست. اشعار دو دفتر اين مجموعه به شكل مجزا قابل بررسي هستند. دفتر اول شامل تجربه‌هاي خوبي در شاعرانگي است. مزدك پنجه‌اي مانند همه شاعران به زندگي مي‌پردازد. به دغدغه‌هاي انساني از عشق گرفته تا طبيعت. «آنقدر خسته‌ام مي‌كني/ تا پشيمان شوم/ چرا گفته‌ام دوستت دارم/ فراموش مي‌كنم/ براي چه بادها را دوست داشتم/ آنقدر تو مي‌شوم گاهي/ كه چندين صفحه از يك كتاب را ورق مي‌زنم/ در انتها/ مي‌بينم تو مانده‌اي و اين همه واژه تنها.( »ص18)‌ راوي در اين سطرها معشوقه‌اش را به باد تشبيه مي‌كند كه خصلت روندگي و ورق زدن دارد. برگ‌هايي كه ورق مي‌خورند از جنس زندگي‌اند كه در نهايت يادي از معشوق مي‌ماند و تنهايي منتشر شده‌اي كه در هر دو باقي است. «از ياد بردم/ آمده بودم/ براي گلدان خانه گل ببرم/ از بوي پيراهنت/ عشق ورزيدي/ بهار نشانم دادي/ پاييز خانه از خاطرم رفت.( »ص17)‌ عشق در اين سطرها نقش سحرانگيزي دارد و راوي هر آنچه در سر داشت را از ياد مي‌برد. اگر چه تقابل دوگانه بهار و پاييز حضور دارد و به شكلي سنتي پرداخت مي‌شود، اما ديگر در مفهوم ياس و اميد كه سابقه زيادي در ادبيات فارسي دارند استفاده نشده و ممزوج با تغزل مي‌شوند. نبايد فراموش كنيم شاعر كماكان به مقوله عشق نگاهي تازه ندارد و تنها در ساختار شعر اجزاي تازه‌تري را كنار هم قرار مي‌دهد كه منجر به كليتي نو نمي‌شود. يكي از نكاتي كه درباره بسياري از شاعران امروز مطرح مي‌شود، اين است كه آثارشان در فرم و ساختمان دچار تازگي است اما نگره شاعر به عشق، همان نگره شاعران قرون قبل است. پس موضوع اصلي داشتن دريچه‌اي جديد با نقش و كاركردهايي نو براي عاشق و معشوق است: «بهانه مگير/ بگذار بگويم چرا كلاغ‌ها عاشق نمي‌شوند/ سياه مي‌پوشند.( »ص34)‌ «هنگام آمدن/ باران مي‌آورم/ چتري كه لبريز تشنگي است.( »ص35)‌ دو سطر بالا هر دو از شعر «بهانه» انتخاب شدند كه ادامه آنها، تلاشي براي رسيدن به دريچه‌اي نو در مفهوم عشق است. چرا كه نه تنها اجزاء به قصد آشنايي‌زدايي در كنار هم قرار مي‌گيرند، بلكه اشياء و هر آنچه در اطراف انسان است واسطه‌اي مي‌شوند تا بيان عشقي انساني صورت گيرد. اما در ارتباط با زبان شعرها بايد گفت شاعر در دفتر اول زباني ميانه دارد. نه ساده‌ انگارانه به زبان مي‌نگرد و نه پيچيده و همراه با شكست‌هاي نحوي و واژگاني. هارموني در موسيقي زبان ديده مي‌شود و اين ويژگي‌ها به همراه تمايل به احساس و عاطفه حداقل ارتباط مخاطب را با اثر ممكن مي‌سازد. اما بزرگ‌ترين چالشي كه اشعار مجموعه چوپان كلمات در دفتر دوم با آن روبه‌روست، چالش زباني است. زبان به مثابه تماميت شعر مد نظر است نه صرفا وجه بيروني و شكل فيزيكي كلمات. زبان مجموعه‌اي از وجوه بيروني و دروني است كه در نگاهي كلي‌تر هر آنچه در يك شعر مطرح مي‌شود را مي‌توان در اين مقوله بررسي كرد. اشعار اين دفتر بسيار ساده و گاهي اوقات حتي به دور از صنايع ادبي كه در شعر فارسي سابقه ديرينه دارند سروده شده‌اند. سادگي اشعار از جنس سهل ممتنع بودن نيست از جنس نثروارگي است. اولين نكته ايجاز در زبان است. ايجاز وقتي به شكلي مناسب در اثر حضور داشته باشد، مانند تيشه مجسمه‌سازي عمل مي‌كند كه به اندام شعر شكل مي‌بخشد. عصري كه انسان نهايت وسواس را به كار مي‌گيرد تا از كمترين مصالح بيشترين منفعت را كسب كند و مباحثي همچون اقتصاد كلمه در شعر طرح مي‌شود شاعر مجموعه «چوپان كلمات» بهره كمي از اين تكنيك برده و همين مساله باعث شده هر آنچه كه در شعر سپيد به عهده مخاطب گذاشته مي‌شود تا دريابد و لذت ببرد شاعر خود در اختيار او قرار دهد. شايد بتوان گفت پنجه‌اي در دفتر دوم بيشتر دچار تصنع شده است و كوشش در جهت ايجاد صداهاي گوناگون يا به تعبيري فضاي پلي‌فوني كردن شعر ضربه زيادي به كليت آثار زده است. تكنيك به مثابه استخوان كه شكل‌دهنده اندام هر آدمي است بايد زير گوشت و پوست اثر قرار گيرد. تكنيك‌زدگي و تصنعي عمل كردن در اثر هنري مانند برآمدن استخوان از زير پوست است چرا كه نه‌تنها به انسان شكلي زيبا نمي‌بخشد، بلكه هيبتش را دچار نقص و آسيب مي‌كند. «نمي‌دونم از كجا خاك مي‌ياد/ دستمال به سر مي‌بندد/ دستمال به دست مي‌گيري / از اين اتاق به آن اتاق/ هزار بار به بابات گفتم كنار خيابون خونه نگيره/ پنجره رو به خيابون اين مصيبت‌ها رو هم داره...( »ص46)‌ به سطرهاي بالا كه نگاه كنيم، جداي از مقوله ايجاز، متن در اجزاي خود دچار شاعرانگي نيست. يعني اگر ما اتفاق شاعرانه را در دو صورت متصور شويم در هر دو فرض متن براي اثر هنري شدن باز مي‌ماند. چراكه در درجه اول اجزاي اثر هستند كه آغشته به شعر مي‌شوند و كلمات با دقت و وسواس همراه با ذهنيتي شاعرانه در كنار هم مي‌نشينند و در وجه دوم اتفاق فراتر از اجزاء در كليت يك متن رخ مي‌دهد و به تعبيري ايجاد فرمي نو و تازه (فرمي درست) متن را تبديل به شعر مي‌كند كه باز در اين صورت نمي‌توان اجزا را تهي از شاعرانگي در نظر گرفت.   جمعه 6 آذر 88
سیده مریم اسحاقی:   اولین مجموعه شعر مزدک پنجه ای شاعر و روزنامه نگار و منتقد گیلانی منتشر شد. شعرها اغلب از سال ۸۰ سروده شده اند. کتاب در دو دفتر سروده شده: دفتر اول (سنگ پشت ) شامل ۱۲ شعر و دفتر دوم ( چوپان کلمات ) در برگیرنده ۱۳ شعر است. شعرهای دفتر اول، برخی جنبه ی تغزل و شاعرانه دارند. نظیر شعرهای وسوسه، معاشقه و هرزه ی دلم. برخی از شعرها جنبه اجتماعی دارند نظیرشعر« آب ونان» : «آهای آدم های مریخی سنگ نیندازید نمی بینید مگر دستمال سفید تکان می دهیم..» شعر مسافر در این دفتر بن مایه فلسفی دارد: « شهاب سنگ ها که می گذرند از رویاها/ صبح در لیوان چای دهان می گشاید/.. به خود می آیم/ شب/ پر از مسافرانی می شویم / که یک دیگر را به مقصدی نامعلوم می بوسند. ( ص ۲۳ شعر مسافر) دفتر دوم « چوپان کلمات » زبان شاعر دیگرگون می شود. شاعر زبان و اثر انگشت خودش را می یابد. کلمات روزمره زندگی وارد شعر می شوند : ظرف ها را می شویم/ رخت خواب ها را جمع می کنم/ استکان را از گوشه وکنار شعرها / به آشپزخانه می برم.( ص ۴۳ شعر مادر) برخی از شعرها را برای بار اول که می خوانی حس می کنی به ساختار و فرم توجه نشده، گویی شاعر به عمد مخاطب را در ورطه ی کلمات و زندگی روزمره می غلتاند و سادگی در آن موج می زند. اما در دوباره خوانی اندیشه ای پس آن لایه لایه بروز می کند.البته گاه شاعر ناخودآگاه از موسیقی درونی شعر دور می شود. در شعر مهمان نیز دیالوگ های محاوره وارد شعر می شوند: هزار بار به بابات گفتم کنار خیابون خونه نگیره .( ص ۴۵ شعر مهمان ). در دفتر دوم استفاده از روش های داستان نویسی در شعرنظیر دیالوگ، حتا دیالوگ های محاوره بسیار بارز است: - از بغل دستی ات بگیر/ - از ما خانم؟/- آره شما .( ص ۳۹ شعر چوپان کلمات ) پا پیش می گذاری د رخواب هایم/ فراموش نمی کنم/ هنوز در خوابم/ - اول من/- نه اول من/ - دیروز تو اول بودی/ - تو رو خدا من اول باشم/ باشه اول تو. ( ص ۶۶ شعر بازی) در شعر بازی، شاعر طرحی از بازی لی لی در کتاب دارد که به عنوان یک نوع هنجار شکنی و برانگیختن حس نوستالژی مخاطب، کاری نو است. بازی با کلمات لی لی و لیلی که شاعر به کودکی اش می رسد اتفاق جالبی است. شعر اتوبوس نیز به نوعی شعر مصور است. خلاقیت و نو آوری و زبان سهل و ممتنع مزدک پنجه ای درکتاب چوپان کلمات قابل تقدیر است و در آینده منتظر کارهای نو و پرباری از او هستیم.   چهارشنبه 6 آبان 88
عباس صفاری:   tamam sherha ra khandam . daftar khobi enteshar dadeh ei ke neshangar zogh va estedad shomast .sher hay sigar va madar ra ham dost dashtam . tabrik migoyam va barayat aarezoy movafaghiyat daram   چهارشنبه 6 آبان 88
سروش محبوب یگانه:   کتاب چوپان کلمات مجموعه ای از شعرهای مزدک پنجه ای است که شامل دو دفتر سنگ پشت و چوپان کلمات می باشد. این کتاب در هفتاد صفحه توسط نشر فرهنگ ایلیا در شهریور هشتاد و هشت وارد بازار کتاب گردید.دفتر اول شامل دوازده شعر با زبانی ساده است که حدودن نیمی از آنها در فضایی عاشقانه شکل می گیرد. شاعر همیشه در درون آنها حضور دارد و گاهی این حضور را به زندگی امروز پیوند می زند. هر بار می گویم دوستت دارم بیش از پیش یاد پدر می افتم آب برق گاز سررسید اجاره ای که همه چیز از خاطرش برده است در بقیه شعرهای این دفتر مزدک پنجه ای با استفاده از موضوعات آشنا با ذهن مخاطب فضاهای جدید شعری می آفریند. خواه روایتی از میرزای جنگل باشد یا قصه ای چاپ شده در کتاب فارسی سال های دبستان. 1 گرگ بودم تمام جنگل با من بود سرد بود کوهستان روی یال های البرز باد ماژلان را نشان می داد سری که برعکس جنازه در مسیر جنگل بود 2 پرواز می کنی در آسمان ما با بال های ما خانه به دوش . . . لعنت به دهانی که بی موقع باز . . . دفتر دوم سیزده شعر را در خود جای داده است. زبان شعرها ساده است اما از لحاظ فضای کار در اکثر شعرها نوعی چند صدایی منسجم دیده می شود. این صداها در لا به لای صدای اصلی شعر ایفای نقش می کنند. وقتی گفتم دوستت دارم می دانستم شمارش معکوس را آغاز کرده ام روزی درهای باز را بستند حصار کشیدند - پای این آبادی بنویسید به مهمانی خدا رفته میوه ممنوعه هم نداریم - ببین اینجا رو طوری باید بگی که تماشاچی کپ کنه در باقیمانده شعرهای این دفتر با ابتکارات جالبی رو به رو هستیم. هر چند شعر اتوبوس را شخصن نمی پسندم. اتوبوسی که اجزای آن تبدیل به کلمه شده چیزی بیشتر از همان اتوبوس را منعکس نمی کند. اما شعرهای چوپان کلمات و نامه و بازی در نحوه بیان و زیرساخت دچار نوآوری هستند که تنها از خوانش کامل آنها قابل دسترسی می شوند. از: چوپان کلمات به: پیامبر کوچک موضوع: حبیب کوه ها از ارتفاع نمی ترسند به زمین نمی خوری مطمئن باش   چهارشنبه 6 آبان 88
مهناز یوسفی:   سلام. تبریک   پنجشنبه 9 مهر 88
میترا ایلیاتی:   سلام مبارک باشد قربان در ضمن در جن و پری لینک داده شد. برقرار باشید و موفق میترا الیاتی   سه شنبه 7 مهر 88
کوروش همه خانی:   az samim ghalbam k por az shidaie kalamete mazdak ast tabrik migoyam k katabe vazinat chap shod.jayash dar ketabkhaneye saltanati soed khalist mibosamet v slame mara b pedare bozrgavaret bereson.ba eshgh korosh hamekhani soed   دوشنبه 6 مهر 88
بهزاد خواجات:   عرض تبریک مهربان   دوشنبه 6 مهر 88
یاسین نمکچیان:   روزنامه ی دنیای اقتصاد- یاسین نمکچیان نگاه سوم- اولين مجموعه شعر مزدک پنجه اي، شاعر جوان گيلاني با عنوان «چوپان کلمات» منتشر شد.اين مجموعه گزيده اي از شعرهاي سال هاي 76 به بعد شاعر را دربر مي گيرد که در دو بخش با عنوان هاي «سنگ پشت» و «چوپان کلمات» تدوين شده است. پنجه اي در اين مجموعه نشان داد که با درک تحولات شعر معاصر ايران به زبان خاص خود رسيده است و مخاطب با مرور هر شعر اين مجموعه به فضايي ويژه دست مي يابد. او سعي کرده با نگاهي ساده به دنيا نگاه بيندازد، اما پشت سادگي ظاهري شعرهايش پيچيدگي هاي قابل تاملي نهفته است. مزدک پنجه اي متولد سال 1360 است و در عرصه شعر و روزنامه نگاري حضوري فعال دارد. اولين کتاب او در روزهاي آخر تابستان با تيراژ1100 نسخه توسط نشر فرهنگ ايليا روانه بازار کتاب شده است. او در وبلاگ شخصي اش مي نويسد:بعد از ۳ سال انتظار خلاصه نوبت من شد تا پس از رفت و آمد بسيار کتابم مجوز نشر بگيرد. بماند که در اين بين چند بار نسخه پرينت کتاب در اداره کتاب مفقود شد و در هر بار پيگيري کارکنان اين اداره عنوان مي کردند به ناشر بفرماييد از نو بفرستد.حالاخدا را شکر کتاب منتشر شده است، با ناشر هماهنگ کردم براي جلوگيري از اتلاف وقت خودم اقدام به پخش کتاب در شهر رشت کنم.براي پخش کتاب امروز صبح از خانه زدم بيرون. به اولين کتاب فروشي سر راهم سر زدم. رفتم داخل و ۱۰ نسخه از کتاب را گذاشتم روي پيشخوان و به متصدي کتاب فروشي گفتم اين ۱۰ نسخه را به امانت براي فروش آورده ام. آقاي کتاب فروش تا فهميد مجموعه شعر است گفت متاسفم ما کتاب شعر نمي پذيريم.   دوشنبه 6 مهر 88
علیرضاعباسی:   درود دوست خوبم بابت چاپ کتاب تبریک می گم ، و امیدوارم در اولین فرصت امکان تهیه و مطالعه اش رو پیدا کنم . شاد و سربلند باشی- بدرود   شنبه 4 مهر 88
شاهین شالچی:   مزدک جان خیلی خوشحال شدم کتابت منتشر شد. کتاب ها رو هم در کتاب فروشی توس و اختران برای فروش گذاشتم. با شعر لیلی و اتوبوست خیلی کیف کردم.   سه شنبه 31 شهریور 88
ترتیزک:   تبریک می گویم..... گیرش می اورم وخواهمش خواند   سه شنبه 31 شهریور 88
عباس صفاری:   مزدک عزیز ممنونم از بابت ارسال دفتر شعرت و تبریک می گویم انتشارش را . امیدوارم با استقبال در خور تلاش و زحماتت در این راه مواجه شود . پایدار باشی ع . ص   سه شنبه 31 شهریور 88
صمد میرزا بیگی- اصفهان:   سلام مزدک جون چیزای خوبی تو کتابت دیدم. آینده ی خوبی واست تصور می کنم به شرط این که مغرور نشی   جمعه 27 شهریور 88
سارا ثابت:   سلام. تبريك انتشار كتابتون رو   جمعه 27 شهریور 88
علی حاجیان زاده:   سلام انتشار کتاب رو تبریک می گم تهیه می کنم به بینم چه دسته گلی به آب دادی   جمعه 27 شهریور 88
الهام کیانپور:   مبارک است خیلی خوشحال شدم جناب پنجه ای.تهیه می کنم و می خوانم.   جمعه 27 شهریور 88
دکتر سیده مریم اسحاقی:   سلام جناب مزدک پنجه ای کتاب خوبتان را هفته پیش از کتاب فروشی بدر گرفتم و از زبانتان در شعر بسیار لذت بردم. در ده روز اخیر دسترسی به اینترنت نداشته ام و پیامتان را امروز دریافت کردم. شعر بازی لی لی ( آپار ) را خیلی دوست داشتم، به خصوص بازی کلمات لیلی و لی لی با زبان سهل و ممتنع دفتر دوم ( چوپان کلمات ) بسیار خوب ارتباط برقرار کردم.   جمعه 27 شهریور 88
12